رویای خیس
وقتی فصلها را قسمت می کردند به من فقط پاييز را هديه دادند من ماندم و دنيای رنگها و آدمهایی که از پاييز رنگارنگ تر هستند مدتی بود که در اين سردی قلمم هم با دلم قهر کرد و من دل تنگ تر شدم وقتی در گوش قلم زمزمه ميکنی و او نجوای تو را به سپيدی کاغذ ميسپارد چقدر آرامش پيدا ميکنی اينجا منم و بادهای سرد پاييزی ودختری که دلش سخت برای خودش تنگ شده است آه ...کاش پر پروازی بود زمين جای ماندن نيست ديری نخواهد گذشت فردا خاطره خواهم شد وشايد در خاطره هاهم جا نخواهم داشت
چقدر دل تنگم .اگر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهای من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت
نوشته شده در ساعت
توسط ------| |
| Design By : Night Skin |

