رویای خیس
در این دنیای پر فریب با آدمهای سنگی ونامهربون تنها و غریب همنفس خورشید شده ام! بیش از این تاب این اقیانوس غربت را ندارم. زندان این غربت مرا همچون تکه چوبی رها و سر گردان در حصار فولادی اش اسیر کرده است. نه تاب رفتن از این غربت را دارم و نه تحمل ماندن! پرنده های احساس دلم بی لانه شدند! تو کتاب خط خطی انتظارم را پاک نکردی وپا بر روی فرش قلبم نگذاشتی تا همچون یک قناری تنها اسیر غربت باشم! بی آنکه تو حتی در یادت فکر غربت دلم باشی. حالا تو بگو:(( من غریبم یا تو؟))
نوشته شده در ساعت
توسط ------| |
| Design By : Night Skin |


