رویای خیس
نزديك ببينم.اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است." خداوند درخواست فرشته را پذيرفت... فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هايم را اينجا مي سپارم.اين بال ها در زمين چندان به كار من نمي ايند." خداوند بال هاي فرشته را بر روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت:"بال هايت را به امانت نگاه مي دارم...اما بترس كه زمين اسيرت نكند...زيرا خاك زمينم دامنگير است..."فرشته گفت:"باز مي گردم...حتما باز مي گردم.اين قولي است كه فرشته اي به خداوند مي دهد." فرشته به زمين امد و از ديدن ان همه فرشته ي بي بال تعجب كرد.او هركه را كه مي ديد...به ياد مي اورد...زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.اما نمي فهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بال هايشان به بهشت باز نمي گردند؟ روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چيزي از ياد برد...و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از ان گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي اورد...نه بالش را نه قولش را... فرشته فراموش كرد......فرشته در زمين ماند...... فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...
| Design By : Night Skin |


