رویای خیس
دل غمگين مرا چند مي خري خدا؟ تنهايى را دوست دارم زيرا بى وفا نيست ... دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده اخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده می گذارم بروی می گذارم بگذری ازکنار خاطره ها سنگ می شوم وتصویرگذشتن تورابا تبسم های تلخ می شویم می گذارم بروی وبغض هایم را کنج قلبم پنهان می کنم دلتنگی هایم را می کشم ومی گذارم لحظه ها تورا با خود ببرند دیگرچیزی نمانده که خاطرم را لبریز کند دیگر همه ثانیه ها کسالت آورشدند ومن گذاشتم به انتها برسنددیگربه شیشه های این خاطره سنگ می زنم می گذارم خاکستریادتوراباد به دوردست های فراموشی ببرد....چشم هایم را می بندم تا هیچ نشانه ای ازتومرادرزمان منجمد نکند می گذارم بروی... می گذارم بگذری از من.... من نشستم وگریه کردم.افسانه ها می گویند که هر چه در آب های این رودخانه بیافتد چه برگ چه حشره چه پر یک پرنده همه چیز در بستر این رودخانه به سنگ بدان می شود.آه حاضرم هرچه دارم بدهم تا بتوانم قلبم را از سینه بیرون بکشم و آن را به رودخانه پرتاب کنم...... من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد: من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یادگرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز لیکن به دل شادم دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم شکسپیر میگه:اگه یکیو خیلی دوس داری ولش کن اگه قسمت بود برمیگرده اگه هم برنگشت پس از اولش هم مال تو نبوده خدايا مرا تنها مگذار......... هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد هر چند راه او سخت و ناهموار باشد. و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد هرچند كه تيغهاي پنهان در پر و بالش ممكن است شما را مجروح كند. و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم ميكوبد و باغ شما را خزان ميكند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مينهد به صليب نيز ميكشد ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعنی فاصله و فاصله يعنی دو خط موازی که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تری ، تنهاتری یه سوال مهم: چرا همه فکر می کنن آرزوی مرگ داشتن بده؟ چرا فکر من کنن که حتما یه جایی باید شکست بخوری تا آرزوی مرگ رو بکنی؟ چرا نمی فهمن انسانهای زمینی ارزش ندارن که بخاطرشون فکر مرگ بزنه به سرت؟ خنجري خواهم ساخت و به سينه ي گرم عشق خواهم زد . عشـــــــــــــق را خـــــواهـــــم کشـــــــت تا که هيچـــــکس بعد از من اسيـــر زندانش نشــــود... **چشمانم را بستم، پريدم، آزاد، رها و من عمريست بي بال و پر حيران از آنچه بر من گذشته و مي گذرد در گستره افق آرام و رها بال گسترده ام.** وقتی هستم نیستی ، وقتی نیستم هستی ! وقتی هستی نیستم ، وقتی نیستی هستم ! ای همه ی نیست شده ی هستی من : هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی ... آن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تورا با اشک های من سرشت

صداي ناله دل تا كجا بري خدا؟
اگر چه سرخوشم از بي كسي و درويشي
از اين خوشم كه دل را تو مي خري خدا
![]()
![]()
![]()
![]()
((...زینب...))

آن وقت دیگر نه رنجی می ماند نه افسوسی و نه خاطره ای


راستی به گونه های خیس من نگاه کن
اشکهای من برای انگشتان تو آشنا نیست .؟
اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی
آخه غم تو میونه جمعی چرا تنها منو پیدا میکنی
میشکنی منو با نگاهت پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
توی قلبت منو هر شب جای باده توی مینا میکنی
میریزه رو بالش من هر شب این اشکهای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون دل پریشون
| Design By : Night Skin |



