رویای خیس
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی چیزی نباشد رسم تو رفتن است
هرکجا که می خواهی برو
اما من تو را
در قلبم همیشه نگاه خواهم داشت
هرکجا که می خواهی برو
بدان که از قلب من
پا بیرون نخواهی گذاشت هرگز تورافراموش نخواهم کرد حتی اگر مراازیادببری وهرگزازتورنجورنخواهم شدچراکه تورادوست ارم دیوانه وارعاشقت شدم چراکه مهربانی رادروجودت دیدم باچشمانت وجودم رادگرگون ساختی واگرتونبودی هرگزعاشق نمی شدم نه توازعشق من دست می کشی ونه قلب من ازعشقت روی گردان می شود. آرش بایدیه قول بهم بدی که هیچ وقت تنهام نزاری... کودکان در نهایت سکوت دست از بازی کشیده اند ابرهای سیاه ازهمه سو برآسمان کوچه میآیند، انگار که میهمانی بزرگی درپیش است آری میهمانی باران، ابرهاشادوخرم رقص کنان میآیند اما کودکان دل نگرانند نگران از ناتمامی یک بازی شیرین بارسیدن آخرین میهمان هوا تاریک میشود وصدای دلخراش اولین تندر همه را به خانه میراند وبه این ترتیب بار دیگر یک بازی شیرین کودکانه بی فرجام می ماند... گوشه ای تاریک نشسته بودم و به درون خویش می اندیشیدم و از دور ، دور دنیا را مینگریستم من چه بودم انسانی خفته در فلک و یا گم شده ای در دور دست خاک نمیدانم چه بگویم بر آنم که در دنیا نمانم روم جایی که حتی خود نباشم بگویم نیستم در این جهنم روم جایی که دیگر تو نباشی نبینم روی زیبا مه جوینم که شاید من غریبانه بمیرم زندگی تکراریست صبر كن عشق زمین گیر شود - بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو باش با دست خود آیینه را پاك بكن نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو. اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد این جور بگید که اخرش از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبرم نگاه کنه دونه به دونه عکسامو بردارید اتیش بزنید هر چی که خاطره دارم برید واز بیخ بکنید نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه برو اتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره بذار دلم همچو اسمان پر از ابرهای بارانیست ای کاش دلم امشب بگرید شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند ........ خسته شدم انقدر خودمو جلوت کوچیک کردم تا کی بهت بگم دوست دارم و تو باور نکنی... تو منو به بازی گرفتی نمی بخشمت... اما نه می بخشمت چون دوست دارم نفرینت نمیکنم چون عاشقتم اما دیگه بسه دیگه میخوام از یاد ببرمت وقتی تو یکی دیگرو دوست داری چرا من خودمو خوار کنم ... با اینکه سخته اما فراموشت میکنم... خداحافظ برای همیشه ای عشق من... برات ارزوی خوشبختی میکنم ایشاالله به ستارت برسی... از یه سنگ می پرسن چرا از خدا نمی خوای که آدمت کنه!؟......می گه:اخه هنوز سخت نشدم که آدم بشم.... دیدی دلم شکست دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود؟ دیدی چه بی صدا دل پر ارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان افتاد بر زمین دیدی دلم شکست؟ فرياد من را جز خدا فرياد رس نيست كس همدم اين خسته بي هم نفس نيست تا لحظه مرگ، گر بگريم باز بس نيست اين خانه بي تو بهر من جز يك قفس نيست خدايا داد از اين دل داد از اين دل نگشتم يك زمان من شاد از اين دل چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم من دو صد فرياد از اين دل احساس را در وجودم می خشکانم چرا که تو نیستی که تپش قلبم را ببینی که دیگر به شمار نمی آیند و تو نیستی که راز اقاقی ها را به تو بگویم و ابرها را در قطره ی عاشقانه ی اشکی خلاصه کنم. بگو چگونه به احساس معتقد باشم وقتی تو تمام مرا به هیچ گرفته ای و تا آن سوی افق سرخ رفته ای ای کاش با خورشید باز می گشتی! خسته ام از همه خسته از دنیا آسمان بشنو از قلب من این صدا ای زندگی بیزارم ازتو بیگانه ام با سیمای تو دیوانه ی دنیای تو مهربانم به من بگو سفر بخیر برای من دعا کن
ای همیشه پناه من تو راهت و ز راه من جدا کن نازنینم از این که هست شکسته تر نبوده هر زمانی میروم من شکسته دل از اشیان مرا به من رها کن عشق تو ٬ تو قلبم تنها عشق زمین بود من باید می رفتم چون سرنوشتم این بود با عشق و احساس من بازی نکن عزیزم قلبت رو با مرگ من راضی نکن عزیزم گفتمش: دل ميخري؟!
پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
گل نیلوفر من باش يک روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ؛ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يک روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم ،حالا وقتي مي بينم که خودم مثل مرداب تنها شدم دنبال يک گل نيلوفر مي گردم که از اين تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم دلم گرفته است ... پاهایم خسته است ... دلم غمگین است ... بغضی در گلویم نشسته است... اشکی بر گونه هایم جاری است... خسته ام! خسته راه... دلم می خواهد فرار کنم از زندان خودم ، از زندان این دنیا ولی چگونه؟! ... چون پرنده ای در قفس حبس شده ام .. می خواهم فریاد بزنم ولی انگار کسی صدایم را نمی شنود می خواهم بغضم را بشکنم ولی نمی توانم... آه، دیگه حتی نمی توانم بنویسم زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك از دست عزيزي كه دور دنيا را جز با او و براي او نمي خواهي من گمانم زندگي بايد همين باشد... چقدر سخته زندگی آن موقع که احساس کنیم توی این دنیا به این بزرگی کسی نیست که ما رو دوست داشته باشد ... اری تو انکه دل طلبد آنی اما ــ افسوس! دیریست کان کبوتر خون آلود جویای برج گمشده جاده ــ پرواز کرده است. مي نوسيم تا بداني دل شكستن هنر نيست عشق بلند تر از ان است که زیر کوتاه نگاهی عتاب الود پامالش کنی !!!! عشق حقیقی تر از ان است که پشت ابری از حیاهای ناراستین پنهانش کنی!!! عشق یتیم تر از ان است که به دست رودخانه روزگارش بسپاری !!! دست خالی به خانه خدا رفتم خدا هم دستهای خالیم را با دستای تو پر کرد زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید چه عاشقانه بود دیروزم... تورا باید می شناختم که هزارتاچهره داشتی روی احساس دل من داشتی قیمت میگزاشتی تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینیه شکسته دل دیگر پیوند شدنی نیست جاي دسته گلي که فردا بر قبرم نثار ميکني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبسمي مختصر شادم کن به جاي آن متن هاي تسليت گويي که فردا در روزنامه برايم مينويسي امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم


![]()















































![]()
میخوام فراموشت کنم



داوود نکن



نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
فقط شعر مي نويسم تا
با بيت هايم نام او
را قافيه كنم
شايد نامهرباني هايش را باور كند.....
چرا حتي يكيشون با وفا نيست
همه دنيا ميدونن اين حديثو
كه آرامش براي عاشقا نيست




چه تاریکست امروزم...
به آتش می کشم خود را
اگر فردا چنین باشد...


من امروز به تو نياز دارم نه فردا![]()









دل من باز گريست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت ميخواندم
که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد
و از اين عشق گذر خواهی کرد 





| Design By : Night Skin |






