رویای خیس
ديريست بر پنجره ي قلب دلم دست نوازشي ، غبار غم و اندوه را پاك نكرده! چنديست چشمانم روان است و مانند رودي خروشان لحظه ها را سپري مي كند! هرزگاهي لبخندي از روي غصه ي فراوان بر روي لبانم نقش مي بندد و مدتي بعد طوفان غم تمام افكارم را پريشان مي كند و دوباره اشك درون چشمانم حلقه مي زند… آرزوي من خوشبختي توست ! پس برو ، هر وقت بازگردي دير نيست و من منتظر لحظه هايمان در رويا مي مانم… من در انتظار چشمانت و آغوش گرمت مي نشينم تا جايي كه توان دارم با خاطراتت زندگي مي كنم… هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره یا نه تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته، اگه خجالت کشید اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه بهت خندید بدون که دوستت نداره.... عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده............. دیدم دلم گرفته هوای گریه دارم تو اين غروب غمگين دور از رفيق و يارم ديدم دلم گرفته دنيا به اين شلوغي اين همه ادم اما من كسي رو ندارم ديدم غروب اما نه مثل هر غروبي پهناي آسمونا از غم نديده بودم هرگز به اين شلوغي ديدم كه جاده خسته است،از اين كه عمري بسته است اونم تمام حرفهاش يا از هجوم بارون يا از پلي شكسته است من و غروب و جاده رفتيم تا بي نهايت شعر شايد بشود مرحم دل او نشايد كه بشويد غم سنگين دلم در پى حرف و سخن بايد رفت تا بيابم سخنى كه در آن قصر تنهايى خويشم بينم اگر آنقدر مهربان باشم كه فراموشت نكنم و آنقدر مهربان باشي كه فراموشم نكني زمانه آنقدر بيرحم است كه يادم را از يادت خواهد برد آدمـــک آخــــر دنـیـا سـت بــخند آدمـــک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شــوخـی کـاغذی مـاست بـخند آدمـــک خـر نـشوی گـریـه کنـی کــل دنـیـا ســــراب اسـت بـخند آن خدایی که بـزرگش خواندی به خدا مثـل تـو تـنـهاست بخند امیدمن سنگ صبور باشه برو پیشم نیا بذار که تنها بپوسم تو غربت دلتنگی ها نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم میخوام تو اوج بی کسی سر رو شونت بذارم زخم زبون وصبر من باور بکن حدی داره یه قلب خالی از امید اخه سوزوندن نداره منی که حتی که گریه هام واسه تو تکراری شده تو حرف مردمو نزن نگو که جات خالی شده بهش بگید دق میکنم دستش تو دستم نباشه تموم خاطراتمون نمک به زخمم میپپاشه بهش بگید خاطرهاش اتیش به جونم میزنه اسمون به زمین بیاد بگید فقط مال منه تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه اگه صدام در نمیاددلتنگیو دوریه هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم هر وقت که بارون میباره تو رو کنارم میبینم هر روز و هر شب از خدا فقط بدون فقط تورو میخوام نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی فقط من از خدا میخوام دوباره مهربون بشی خواستم بگویم که در دلم خانه کرده ای ولی دلی برایم نمانده بود که تقدیمت کنم خواستم با چشمانم با تو سخن بگویم ولی او هم مثل شبهای ستاره ، خیس عشق ، شد خواستم دستانت را کودکانه بگیرم ولی تو دستت را به غرور دادی و حس دستانم را کشتی خواستم از خواستنی ها برای تو که خواستنی ترین بودی بگذرم ولی نمی دانستم که تو هم می گذری سرد و خاموش از کوچه های دلم که تنها خواسته اش تو بودی و در آخر خواستم خداحافظی کنم ولی تو حتی صدای وداع لحظه ها را نشنیدی و بی خبر رفتی و بعد از رفتنت خواستم خواستنی ترین خواسته هایت را برآورده کنم و بی صدا بمیرم ولی حیف که مرگ هم مثل تو من را نمی خواهد... زمان ! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست ..... بوسيدن قول ماندن نيست ...... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست شبی پرسيدمش با بی قراری !!!! به غير از من كسی را دوست داری؟ به چشمش اشك شد از شرم جاری ميان گريه هايش گفت : آری خدايا! شرمنده ام از زيادی گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام پروردگارا! از قدر نشناسی خودم ، ازاين که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم. ای خدای بزرگ ! چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم خدايا ! به کدامين گناه اشک شرم از ديده جاری سازم. هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنايت بگشايم، اشک در ديدگانم جمع شد و بغض شرم و پشيمانی ازگناهان، ديگر مجال سخن گفتنم نداد. بارالها ! مرا ازاين منجلابی که در آن گرفتارشده ام نجاتم ده به اين پرنده ي اسير، پر و بالی ده تا خودش را ازاين قفس رهايی بخشد و طعم آزادی و رهايی را تجربه کند خدايا! مرا فرصتی ده تاپاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای يک لحظه آنچه باشم که تو می خواهي بر خاك بخواب نازنين تختي نيست آواره شدن حكايت سختي نيست از پاكي اشكهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست دلم برای کسی تنگ است دلم برای کسی تنگ است كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛ كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛ دلم برای کسی تنگ است كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛ كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛ كسی كه دوستش دارم تا ابــــــــد ؛ تا خود خداونــــد! به کدامین سو، به کدام جهت باید بروم؟که اضطراب و نگرانی تو رو احساس نکنم تا دمی بیاسایم وفارغ از دنیا به تو بیاندیشم به کدامین راه باید بروم که در انتهای آن دستهای تو وآغوش تو جایگاه جاودانگی باشد به کدامین مسیر باید بروم که تو را در خود احساس کنم تو را از کسی می خواهم که تو را به وجود آورده تو را از کسی میخواهم که از اعماق دلم با خبر است آری فقط تو را می خواهم و در مقابل خواسته ام کاری جز بالا آوردن دست هایم به سمت او وتضرع و التماس از من بر نمی آید عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام 












از پس دیوار شب و در آینه باور خود احساس می کنم.
قسم به زمان که اشک تنها گواه این حضور تلخ بود
| Design By : Night Skin |


