رویای خیس
من شکستم در خود من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست من به اندوه درون می اندیشم زغم کسی اسیرم ز دلم خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد دروغ است که گویند دل به دل را دارد دل من پر ز خون شد دل او خبر ندارد از که شکایت کنم به چه کس پناه برم واز چه سخن برانم مگر اجازه سخنوری دارم و یا با سرنوشت خود مخالفت توانم کرد به انجایی که من پناه بردهام مسکن تبعید شدگان راه سعادت است! انجا پناهگاه رانده شدگان زندگی بر اسرار عالم است انجا اموزشگاه نیستی و سکوت است انجا جایگاه مطرودین عشق و مقبره عاشقان گیتی پر گناه است انجا زندان تاریک و بی صدای شوریدگان رنج کشیده دنیای دون است انجا سرزمین گناه.دزدی.جنایت و دوروغ گویی ومحل ریزش اشکهای نا امید شدگان جهان فانی است. انجا خانه مرگ جوانان ناکام است انجا که روح از ان بیزارو جسم از ان گریزان است ولی باز هم مرتبا میشنوم که این قلب کوچک این لخته گوشت خونین با هر طپش خود همواره فریاد میزند پس کو عشق من؟...کجاست صیاد دلم؟ بگو که من چگونه به سعادت وخوشبختی تو انم نائل آیم در حالی که چشمان اشک الود او همچنان با حسرت وحیرت نگران منست؟! وقتی دل مرد انسان میمیرد وقتی انسان مرد دیگر تماشای دیدگان دیگران نمیتواندبه او جان و ایمان وعشق ارزانی دارد پس چه بهتر که نگاه از انس و محبت وعشق و هیجان مملو باشد و در مسیر خود نیز تخم شوریدگی وحال وعشق و جانبازی بپاشد فریب تحمل شکست در عشق و خیانت و جفای معشوقه سختی معیشت وهرآن چه که تو ان را مشقت و رنج به نامی اسان است مگر فریب یار در بهار جوانی معشوقه ام مرا فریب داد او تظاهر به دوست داشتن می کرد بعدا اشکار شد که دخترک بی ایمان مرا فریب می داده است تحمل این درد انقدر سخت و مشکل بود که مرا به کوهستانها کشاند! تو نیز سعی مکن مرا فریب دهی زیرا دل فرسوده من هرگز تاب وتوان فریب یار را ندارد. تا ان روز که خداوند زیبایی و زشتیهای این جهان را در برابر دیدگان ما نگاه میدارد من از تو گریزان وفراری خواهم بود...تا انجا که سرزمین عجایب وغرایب است به مسافرت بی پایان خود ادامه خواهم داد...! دوست داشتم تا به انجایی می رفتم که در ان مکان دو رویی و زشتی و دروغ وجود نداشته باشد ولی افسوس که چنین سرزمینی نیافتم...! دیگر دوست ندارم جمال زیبای تو را ببینم از فروغ چشمان قشنگت هراسناک وگریزانم با این گرداب های تیره و تار که تو برایم به وجود اوردی علاقه ی به زندگانی از من سلب شد... اخرین همسفر من امید به عشق تو بود که ان هم مرا ترک کرد هم چنان که تو مرا بی رحمانه ترک کردی...! تویی که از عشق و وفا وصفای باطن جز خودخواهی وتکبر بویی نبرده بودی؟!تویی که مرا بدون هیچ ترحمی باز هم تنهای تنها گذاشتی ورفتی!؟ اگر تو نمیدانی بدان که من میدانم...؟ روی پنهان کردی از من تابار دیگر چشمان سست پیمان تو را نبینم ولی ندانستی که تماشای دل از دیده نیست به هر جا که روی و در پس هر مانعی که پنهان شوی دیده ی دل تو را می یابد و به تو می نگرد واز جفای تو می نالد.به جز وفای بی ریا از من چه دیدی که دل به دیگری باختی واتشی بر جان دلداده ای زدی در انجا که عشق خدایان بر عالم عشاق حکومت می کند برای سنگدلی....بی وفایی....یک یار جانی شکوه ها خواهم کرد که دلبری در قبال عاشقی راه جفا پیشه... می کرد
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از پل
که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
باورن کن نگذشتم از پل
غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
در حرکت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش
بينه مرگو آدمي قولو قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آد و راه فراري نيست نيست

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از غم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم
اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم
دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم
اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم
دیگه حرفای قشنگم بدل تو نمی شینه
اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه
رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه
روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه

و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط
اون روزها که حرف های عشق ، یه رنگی بود و سادگی
اون روزها که دلخوشی مون ، چند تا مداد رنگی بود
حیف که زود تموم شدند ، چه روزهای قشنگی بود
چه قصّه های خوبی بود ، قصّه های مادربزرگ
قصّه ی شاه پریون ، قصّه ی اون برّه و گرگ
ببین چه ساده گم شدیم ، تو بازی های روزگار
از اون روزهای بچگی ، حالا چی مونده یادگار
| Design By : Night Skin |


